احساس دل
ای کاش سرنوشت جز این می نوشت
مرا بسپار در یادت به وقت بارش باران نگاهت گر به آن بالاست و در رقص دعا قلبت مثال بید میلرزد؟ دعایم کن ! که من محتاج محتاجم..... نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان نیندیشیدم دگر که همین دوست داشتن زیباست. . . این روزا که شهر عشق خالیترین شهر خداست خنجر نامردمی حتی تو دست سایه هاست وقتی که عاطفه رو میشه به آسونی خرید گفتم : به کجا چنین شتابان... گفت : به هر آن کجا که باشد به جز این سرای سرایم.... تو و دوستی خدا را چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی... به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را... پیش از آخرین وداع .. یا آخرین نگاه درنگ کن لحظه ای کوتاه درنگ کن... و در چشمهایش دوباره نگاه کن چه می بینی؟ بگو ... چه می بینی؟؟؟ اي دل، رسم اين شهر عجيب است بيا برگرديم قصد اين قوم فريب است بيا برگرديم آنكه يك روز دل به نگاهش داديم خنده اش سرد و غريب است بيا برگرديم اينجا «عشق » بازيچهً شهر است در حضور واژه های بی نفس صدای تیک تیک ساعت را گوش کن شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی می خندیم عاشق می شویم شکست می خوریم پیروز می شویم و بعد بچه ای در دامانمان می نشیند و سرانجام پیر وضعیف و با کوله باری از آرزوهای فرور فته از پل می گذریم و در ابدیت محو می شویم ازپشت سرمان تنها چیزی که می بینیم همین پل است. افسوس که هرگز به ما اجازه نمی دهد که دوباره پل را طی کنیم هرگز ! پس بیا این پل را خراب نکنیم و دست یاری به سوی همدیگر دراز کنیم و همدیگر را برای همیشه دوست داشته باشیم ... عاشق شو و مستی کن ترک همه هستی کن گفتم: تو شيرين مني... گفتا: تو فرهادي مگر؟... گفتم: خرابت مي شوم... گفتا: تو آبادي مگر؟... گفتم: ندادي دل به من... گفتا:تو جان دادي مگر؟... گفتم: ز كويت مي روم... گفتا: تو آزادي مگر؟... گفتم: فراموشم نكن... گفتا: تو در يادي مگر؟ گنجشك به خدا گفت: لانهً كوچكي داشتم، آرامگاه خستگيم، سرپناه بي كسيم بود . طوفان تو آن را از من گرفت، كجاي دنياي تو را گرفته بود...؟ خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود، باد را گفتم لانه ات را واژگون كند آنگاه تو از كمين مار پر گشودي !! چه بلاها كه از تو به واسطه محبتم دور كردم، و تو ندانسته به دشمنيم برخاستي. --------------------------------------------------------------------------------------------------------------
گفتم زيباترين و غم انگيزترين ترانه اي را كه مي داني برايم بخوان. چشم برهم نهاد و گريه كرد. -------------------------------------------------------------------------------------------------------------- براي خريدن عشق هر كي هر چه داشت آورد... ديوانه هيچ نداشت!! گريست!! گمان كردند چون هيچ ندارد مي گريد ، اما ندانستند كه بهاي عشق« اشك» است و ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم....
| قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت |





